قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

328

تاريخ الفي ( فارسى )

قال اللّه تعالى : النَّفْسَ بِالنَّفْسِ « 1 » ؛ يعنى : تا كسى ديگرى را نكشته باشد او را نبايد كشت . وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً ؛ « 2 » يعنى : هركس را كه مظلوم و بىگناه كشتند اولياء او را بر طلب خون او حجّتى و قدرتى باشد و عاقبة الامر آن كشتهء مظلوم منصور شود و كشندهء او مقهور گردد . ابو بردة بن عوف الأزدى برخاست - و او از آن جماعت بود كه در حرب جمل از ملازمت تخلّف كرده بود - گفت : يا امير المؤمنين ، جماعتى را كه در حرب جمل گرداگرد هودج عايشه كشتند آيا مظلوم بودند يا نه ؟ امير المؤمنين جواب فرمود كه : ايشان را بدان سبب كشتيم كه ايشان جماعتى از شيعه و عمّال مرا بىگناه كشته بودند و چون ما آنجا رسيديم كس فرستاديم كه كشندگان شيعهء من به من فرستيد تا قصاص كنم ، اجابت نكردند و هيچ‌يك از ايشان را نفرستادند و باز با من به جنگ و منازعت و قتال بيرون آمدند ، و مرا در گردن ايشان حقّ بيعت بود . و قريب هزار مرد از شيعهء من كشته بودند كه قصاص در ذمّت ايشان داشتم . اى ابو برده ، اين سخن حقّ است كه من مىگويم يا باطل ؟ و تو را در صدق اين كلمه هيچ شبهتى هست يا نه ؟ ابو برده گفت : يا امير المؤمنين تا اين غايت در اين سخن شبهتى داشتم . اين زمان چون تقرير فرمودى خطاى آن قوم و صواب امير المؤمنين شناختم . پس امير المؤمنين از منبر فرود آمد . در اين وقت سليمان بن صرد الخزاعى « 3 » درآمد و سلام كرد . امير المؤمنين بعد از جواب سلام ، فرمود : اى سليمان از من برگشتى و دور شدى و خود را در شكّ افكندى و منتظر بودى كه تا كار من چگونه شود . و اكنون صنع ذو الجلال را در حقّ من چگونه يافتى ؟ آخر بگوى كه چرا از من تخلّف ورزيدى ؟ بر هيچ [ كس ] آن اعتماد نداشتم كه بر تو . سليمان گفت : اى امير المؤمنين برگذشته مگير و بر عادت حليم و صفوح مىباش و شكر كن كه در اين حادثه كه پيش آمده بود و دوست از دشمن بشناختى و موافق از مخالف معلوم ساختى . مرا عفو كن كه در خدمت تو بعد از اين انواع مناصحت به تقديم رسانم و شرط مودّت به جاى آرم و طريق مخالصت به اقامت رسانم ان شاء اللّه تعالى . امير المؤمنين چون اين بشنيد او را جوابى نداد و سخنى ديگر نگفت . سليمان ساعتى بنشست پس برخاست و به مسجد جامع برفت . اتّفاقا امام حسن بن على ، عليهما السّلام ، در مسجد بود . نزد امام رفت و گفت : يابن رسول اللّه ، امير المؤمنين نهايت سرزنش من كرد و

--> ( 1 ) . مائده ، 45 . ( 2 ) . اسراء ، 33 . ( 3 ) . سليمان بن صرد بن جون خزاعى ، از ياران على ( ع ) در صفّين ، و از كسانى است كه به حسين بن على ( ع ) دعوتنامه نوشت ولى از او جا ماند . مرگ وى به سال شصت و پنج هجرى بود ؛ - الإصابه .